ای کــاش معصــیت نمیکـــردم

چهارده دریا

ای کــاش معصــیت نمیکـــردم

فاطمه ✿◕ ‿ ◕✿
چهارده دریا

ای کــاش معصــیت نمیکـــردم

ميدانيد که يک مُرده چه احساسي دارد؟!

اين قصه را تا انتها بخوانيد...

گفتند:"ما تا قبر نگهبان تو هستيم"

گفتم:"من که نَمُردَم من هنوز زنده هستم چرامرا به قبر ميبريد وِلم کنيد!!

من هنوز حس ميکنم و حرف ميزنم و ميبينم پس هنوز زنده ام!

با لبخندي جوابم را دادند وگفتند:"

عجيب هستيد شما انسانها فکر ميکنيد که مرگ پايان زندگي ست

و نميدانيد که شما فقط خوابي کوتاه ميديديد

و آن خواب وقتي ميميريد تمام ميشود"

آنها هنوز مرا به سوي قبر ميکشند در راه مردم را ميبينم

گريه ميکنند و ميخندند وفرياد ميزنند

و هر کس مثل من دو نگهبان همراهشه!

ازشون پرسيدم چرا اينکار را ميکنند؟؟

گفتند:"اين مردم مسير خودشان را ميدانند آنهايي که به راه کج رفته بودند "

حرفش را با ترس قطع کردم:

"يعني به جهنم ميروند!!!! "

گفتند:"بله"

و ادامه دادند"

و کساني که ميخندند اهل بهشتند"

به سرعت گفتم:"

مرا به کجا ميبرند؟؟؟؟ "

گفتند:" تو کمي درست راه ميرفتي و کمي اشتباه..

گاهي توبه ميکردي و روز بعد معصيت؛

حتى با خودت هم رو راست نبودي و به اين شکل گم شدي

"حرفشان را دوباره با ترس قطع کردم:"

يعني چي!؟!؟

يعني من به جهنم ميرم؟؟؟ "

گفتند:"رحمت خدا وسعت دارد و سفر طولانيست"

دور و برم را با ترس نگاه ميکردم و در يک آن خانواده ام را ديدم،

پدرم و عمويم و برادرانم و فاميلهايم را!!

آنها مرا در صندوقي گذاشته و حمل ميکردند...

به سوي آنها دويدم و

گفتم: "برايم دعا کنيد"

ولي هيچکي جوابم را نداد. بعضيهاشان گريه ميکردند و بعضي ديگر ناراحت....

رفتم پيش برادرم گفتم:

"حواست به دنيا باشه؛ تا فتنه اش چشمات رو کور نکنه"

آرزو کردم که اي کاش صدايم را ميشنيد آنها مرا به زحمت در قبر گذاشتند

و بر روي جسدم خواباندند؛

پدرم را ديدم که بر رويم خاک ميريخت؛

و برادرهايم که همين کار را ميکردند...

من همه مردم را ميديدم که بر رويم خاک ميريختند

آرزو کردم که اي کاش جاي آنها در دنيا بودم و توبه ميکردم

نشستم و فرياد کشيدم :

"اي مردم حواستان باشد که دنيا گولتان نزند "

اي کاش نماز صبح را خوانده بودم

اي کاش نماز قيام را خوانده بودم

اي کاش دعا کرده بودم که خداوند هدايتم کند و توبه ميکردم و گريه...

و روزانه توبه امرا تجديد ميکردم و گناهانم را تکرار نميکردم...

مسبب نميشدم...

سنگدل نميبودم...

معصيت نميکردم...

و براي اين مردم دعا ميکردم...

و معصيت نميکردم...

و معصيت نميکردم...

و معصيت نميکردم...

 

 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







تاريخ : پنج شنبه 21 آبان 1394 | 11:18 | نویسنده : فاطمه ✿◕ ‿ ◕✿ |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.